::. همیشه سبز مثل زندگی .::
یادت باشه خدا همیشه پشت خط هست , پس خطوط دلت رو اشغال نکن ...
........................................................................................................................................... یه دشت سرسبز یه رود پر آب یه سد محکم داشتیم تو سیلاب ما از خوشیا دلامون آزرد سد و شکستیم دنیارو آب برد ... حالا از اون در و دشت چیزی نمونده باقی ... انگار از این میخونه صد ساله رفته ساقی حالا غم ما قد یه دریاست جایی که باید دل به دریا زد همینجاست نه کار ایناست نه کار اوناست از این و اون نیست از ماست که بر ماست ... ........................................................................................................................................... ........................................................................................................................................... ........................................................................................................................................... چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن ... برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن ... برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن ... به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن ... به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن ... به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید به خانه بستن ... به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رستن ... چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن ... ........................................................................................................................................... ............................................................................................................... گفتم بهت که : دنیا دنیای نامردیه ... ............................................................................................................... ساعت۶ Clock 6 ساعت 6 بعد از ظهر مقابل سینما آزادی با دوستانتان قرار دارید. سعی میکنید کارهایتان را تمام کنید تا یک ربع زودتر از شرکت خارج بشوید چون مطمئن هستید که نمیتوانید همه ی کارها را انجام دهید به همکارتان رو می اندازید و از او خواهش می کنید که کمکتان کند. همه چیز مرتب پیش میرود و ساعت 5:45 کیفتان را بر میدارید تا از شرکت خارج شوید . تلفن داخلی زنگ میزند. آن را بر میدارید یکی از همکارانتان است. _ کجا داری میری ؟ _ با بچه ها قرار دارم. چطور مگه ؟ _ هیچی رییس گفته کسی نرود. کارمان دارد . _ چه کاری دارد ؟ _ نمیدونم. _ چه قدر کارش طول می کشد ؟ _ نمیدونم. با یکی از دوستانتان که دم سینما منتظرتان است تماس می گیرید و می گویید فکر نمی کنید بتوانید خودتان را به سانس 6 برسانید. او عصبانی می شود و تماس را قطع میکند. از رییس عصبانی هستید. دلتان می خواهد خفه اش کنید. در همین لحظه آبدار چی وارد اتاق می شود تا لیوان خالی چای را از روی میزتان بردارد با عصبانیت سرش جیغ می کشید : _ برو بیرون. برو برای رییس چای سبز ببر تا ریلکسیشن کند. ما که برایش مهم نیستیم. فقط خودش مهم است و این شرکت. به ساعت روی میز نگاه می کنید. 10 دقیقه به 6 است عصبانی میشوید و ساعت را از پنجره به پایین پرتاب می کنید تا دیگر آن را نبینید. همیشه می دانستید که رییس برای کارمندانش هیچ ارزشی قایل نیست و فقط به خودش فکر می کند. مطمئن هستید که اگر ساعت 6 در سینما آزادی نباشید دوست هایتان با شما قهر می کنند. چون دو هفته قبل هم دقیقا همین اتفاق رخ داده و رییس کارمندان را بعد از ساعت اداری الکی در شرکت نگه داشت و یک ساعت بعد هم گفت که میتوانید بروید. مطمئن هستید که امروز هم خبر خاصی نیست. از فکر این که به خاطر رییس دوست هایتان را برای همیشه از دست می دهید و یا دیگر با شما قرار گردش نمیگذارند حرصتان میگیرد. به این فکر میکنید که بیخودی به یکی از همکارها رو انداختید تا کارهایتان را انجام بدهد. از اتاق تان بیرون می روید و در راهرو رییس را می بینید. _ اتفاقی افتاده که باید در شرکت بمانیم ؟ _ نه ! _ پس چرا نمی گذارید که برویم ؟ _ من کی چنین چیزی گفتم ؟ _ یعنی می توانیم برویم ؟ _ بفرمایید ! هنوز 5 دقیقه تا 6 فرصت دارید. با عجله از شرکت خارج می شوید وقتی در تاکسی هستید با همکارتان تماس می گیرید. _ تو برای چی الکی گفتی رییس گفته که باید در شرکت بمانیم ؟ _ من از آن دوست هایت خوشم نمی آید. الکی گفتم تا به قرار نرسی و باهات قهر کنند. تماس را قطع می کنید فقط می خواهید خودتان را به سینما آزادی برسانید با دوستان تان تماس می گیرید تا بگویید که به آنجا می روید اما هیچ کدامشان جواب نمی دهند وقتی تاکسی مقابل سینما آزادی توقف می کند در را باز می کنید تا پیاده شوید اما ناگهان یک موتور سوار با در برخورد می کند و به هوا می رود. دوست هایتان که هنوز در صف بلیت هستند با دیدن شما به طرفتان می آیند. اما یکی از آنها پاشنه کفش اش می شکند و زمین می خورد. شما به طرف موتور سوار می روید. موتور سوار از روی زمین بلند می شود و بلافاصله شرو به دویدن می کند و میرود. شما با تعجب دور شدن او را تماشا می کنید. یکی از دوست هایتان می آید و می گوید : _ رزیتا هم الان با صورت افتاد زمین دماغش شکسته ... به خاطر می آورید که رزیتا تازه چند هفته قبل چسب روی بینی اش را باز کرده بود. راننده تاکسی می کوید : _ من جای مناسب پارک کرده بودم و موتور سوار مقصر است. حتما دزد بوده. شما بروید. خودم همه چیز را برای پلیس تعریف می کنم. رزیتا را به بیمارستان می رسانید. پزشک می گوید که بینی او آسیب دیده و باید عمل شود اما نمی توانند قول بدهند که فرم جدید آن را دوباره برگردانند. رزیتا گریه می کند و می گوید که پول عمل را ندارد. شما می گوید که آن را پرداخت می کنید. تصمیم می گیرید که از فردا در شرکت اضافه کاری بمانید و سخت کار کنید تا بتوانید پس اندازی را که بابت عمل بینی رزیتا پرداخت کرده اید دوباره به دست آورید. موبایل تان زنگ میزند. همکارتان است. _ من با تو حرفی ندارم. با یک شوخی احمقانه زندگی ام را به هم زدی. _ می دانم. زنگ زدم عزر خواهی کنم. _ تو از کجا خبر دار شدی ؟ _ همه می دانند. من خودم را مقصر می دانم. اما انصافا آبدارچی کارها را خراب کرد. _ به آبدارچی چه ربطی داره ؟ _ خوب اون بود که رفت رییس گفت تو فحش داده ای و جیغ کشیده ای و گفته ای که پول پرست و یک دایناسور خونخوار است. بعد هم که رییس داشت می رفت خانه و ماشینش را دید. تصمیم گرفت اخراجت کند. _ من را اخراج کند ؟ روی نیمکت راهرو بیمارستان می نشینید و به این فکر می کنید که از حالا بیکار هستید و دیگر هیچ منبع در آمدی ندارید. دوست تان می آید و می گوید : _ سوئیچ سانتافه کو ؟ _ تو پشت فرمان بودی. من داشتم از خونریزی بینی رزیتا جلوگیری می کردم و عقب نشسته بودم. لیلا هم جلو کنارت نشسته بود. خودت رانندگی کردی. _ ای وای ... ! فکر کنم جلوی بیمارستان که پارک کردم. سوئیچ را روی ماشین گذاشتم با شماها آمدم داخل ... _ زحمت نکش ! الان از دم در می آیم. ماشین را دزدیده اند. اگر کیان بفهمد حتما رزیتا را می کشد. خودت باید جواب شوهرش را بدی. ................................................................................................................... ........................................................................................................................................................ چند نصیحت ... در زندگی بارون مباش که فکر کنند که با منت خود را به شیشه میکوبی ابر باش که منتظرت باشند تا بباری ... آدمک آخر دنیاست بخند ... به نام خدا طناب The Rope داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلند ترين كوه ها بالا برود .
گفتی : بمون برا من که عاشقا قلابیه
گفتم که : قلب پاکت حیفه برام بسوزه
گفتی که : این قلب من یه عمره که می سوزه
گفتم : دلت یه دنیاست دنیای مهربونی !
گفتی که : عاشقتم اینو خودت میدونی
گفتم : اسیر عشقی عشقی که بی جوابه
گفتی : تو هم اسیر باش باور بکن ثوابه
گفتم : بدون برای من عشق معنی نداره
گفتی : تو عشق من باش انگار دیگه بهاره
گفتم که : طعم عشقو از بد کسی چشیدی !
گفتی : در اشتباهی تو عاشقی ندیدی
گفتم : برو که عشقت لایق من نمیشه
گفتی : که تنها تویی برای من همیشه
گفتم : بدون که اینقدر من ارزشی ندارم
گفتی که : این ارزشو بالا سرم می ذارم
گفتم که : ای جوونک تو خیلی خیلی مستی !
گفتی : تویی عشق من که جام من تو هستی
گفتم که : حرفای تو وجودمو سوزونده
گفتی که : دیگه اشکی برای من نمونده
گفتم : بگیر دستامو که خیلی من اسیرم
گفتی که : عشق من باش بزار برات بمیرم
یادت باشه عشق من که خیلی زود تو رفتی ...
این رو بدون که ای عشق تو لایق بهشتی ...
_ آره دیگه. وقتی دید یک ساعت رومیزی فلزی روی کاپوت مرسدس خط انداخته و شیشه جلو هم ترک برداشته. بالا را نگاه کرد و دید که ماشینش زیر پنجره اتاق تواست. بعد همان لحظه به مدیر اداری گفت که حکم اخراجت را بنویسد.
_ دست من نیست.
اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان که در رسیدن به هدفت موفق بودی ...
اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند ...
اگر روزی خیانتی دیدی بدان که قیمتت خیلی بالاست ...
و اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواهد ...
....................................................................................................................................................................................................................................................

آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا تماشاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم ...

او پس از سال ها آماده سازي ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود
مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود .
شب بلندي هاي كوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد
همه چيز سياه بود ...
اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .
همان طور كه از كوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد ...
در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله ي قوه جاذبه او را در خود مي گرفت .
همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات ترس عظيم همه ي رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد ...
اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است
ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود ...
و فقط طناب او را نگه داشته بود .
و در اين لحظه ي سكون برايش چاره اي نماند جز آنكه فرياد بكشد :
"خدايا كمكم كن ! "
ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد :
"از من چه مي خواهي ؟ "
_ اي خدا نجاتم بده !
_ واقعا باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم ؟
_ البته كه باور دارم .
_ اگه باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ...
يك لحظه سكوت ...
و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد ...
گروه نجات مي گويد كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند .
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...
و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت .
و شما ؟ چه قدر به طناب تان وابسته ايد ؟
آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟
در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد
هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده ...
يا تنها گذاشته است ...
هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست
به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .
طناب / پرستو ابراهيمي
توی آسمون دلم
دوست دارم بازم ببینمت
هنوز تو شبهای قشنگ
نمیدونم ناراحتی از من و همه ی آدما
ولی می خوام اینو بگم
جات خیلی خالیه بین ما
می خواستم امشب که میاد
تو باشی اولین طلوع
اما خیلی دیر شده
رفتی تو آسمون دیگرون
دیگه چشمهام تو رو ندید
حتی تو آسمون شب هام
ولی اینو بدون گلم
این دل من مونده باهات
خیلی دلم برات تنگ شده
خیلی می خوام ببینمت
بگم چی کار کردی با من
هر شب با من تو خوابمی
مثل یه کابوس قشنگ
میخوام این روزها تموم بشه
آرزومه که یه روز سر برسه
بیای تو آسمون دلم
می خوام بازم ببینمت
این دفعه قول میدم یه کم
قول میدم ازیت نکنم
حتی اگه بگی برم
یادت میاد شب که با هم
نشسته بودیم توی غم
بهت خیلی حرفا گفتم
اون روز تو تنهاییه دلم
گفتم خیلی دوستت دارم
نمی تونم بی تو باشم
می خوام که با تو بمیرم
این روزها سخت تنگه دلم
از رفتنت . از تو شب هام
میخوام بازم بهت بگم
فقط تو بودی تو شب هام
خیلی اون روز ها پر نور بودی
مثل یه ماه تو آسمون
میخوام بازم روشن کنی
این دل بی نامو نشون
بازم تو کلبه ی دلم
وقتی نیستی تاریک میشه
تمام خاطرات خوب
با رفتنت حروم شده
تو تک ستاره ی دلم
بودی تو شبهای قشنگ
می خوام بازم ببنمت
هنوز تو شب های قشنگ
قرارمون یادت نره
همون جا که بودی تو شب هام
یادت نره پنج شنبه شب
بیای تو آسمون دلم
منتظرم دیر نکنی
یه وقت تو آسمون شب ...
| Design By : Night Skin |

